پیش پای شما من همین امروز رفتم یه سری به خیابان جمهوری و پاساژ و مغازه های اونجا بزنم تا یه تحقیقی راجع به اونجا و دوربین هاش بکنم و بهتون بگم.
اول از همه رفتم پاساژ علاءادین که ببینم چه خبره و اونجا چه جوریه. ولی نمی دونید که کل اون منطقه ی اون جا چقدر شلوغ پلوغ بود. آفتاب هم که بود. کلا خیلی بد بود. اولش که من کلی با زحمت رفتم کنار پاساژ.
چشمتون روز بد نبینه، همون کنار پاساژ تا شعاع 50 متری اطراف پاساژ همین جوری فله ای آدم ریخته بود. اون هم چه آدم هایی؟؟؟ کلی دست فروش موبایل و کسایی که موبالشونو نمی خواستن ریخته بودن اونجا. مثلا یه آقایی از همون دست فروش ها یه گوشه وایساده بود و داشت داد می زد:« N95 ، N95 8 gb ، n96 ، N97 و ...». بعد از 15-10 ثانیه یه فله آدم بی کار دورش جمع می شدن که ازش یه چیزی بخرن. بعدش، بعد از یکی دو ساعت جر و بحث برای تخفیف گرفتن(خوب بی کارن دیگه)، اون فروشنده رو به خاطر یه دلیلی مثل گرونی و ... ولش می کردن و می رفتن سراغ یه فروشنده دیگه...
خوب حالا از این ها هم که بگذریم، می رسیم به توی خود پاساژ علاءالدین که دیگه غلغله بود. نمی شد نفس کشید. همه مجبور بودیم نفس دیگران که بازدم کرده بودن رو بکشیم که این خیلی بد بود.
با کلی سختی وارد اولای پاساژ شدم.
طبقه اولش رو نگاه کردم؛ هیچ مغازه ای برای دوربین نداشت و همش موبایل بود. با خودم گفتم حتما طبقه دومش داره. رفتم طبقه ی دوم. دیدم اونجا هم دوربین نداشت همش چیزای دیگه بود. این دفعه هم با خودم گفتم: حالا این طبقه اش هم دوربین نداشت. دیگه حتما حتما طبقه ی بالایی دوربین داره. رفتم طبقه ی سوم. اونجا هم نداشت. ..... خلاصه ..... من همین جوری امید وار بودم که یکی از طبقه های این پاساژ دوربین داره ولی هیچ جاییش نداشت. بخاطر همین من به شما توصیه می کنم که هرگز برای خریدن یه دوربین به پاساژ علاءادین نرید.
دیگه امیدم رو از دست داده بودم. رفتم به یکی از همون مغازه دار های اونجا پرسیدم برای خریدن دوربین عکاسی باید کجا برم؟ بهم گفت بهترین جا برای تحقیق، خریدن، نگاه کردن، دیدن و ... دوربین های عکاسی باید بری پاساژ که سمت چپ پاساژ علاءادین ئه برم.
من هم دوباره این همه طبقه رو اومدم پایین و رفتم پاساژ .
خوب حالا رفتم و رسیدم به پاساژ . خیلی جالب بود. این پاساژ اصلا مثل پاساژ علاءالدین نبود. خیلی باحال تر بود. اولا این که همه جای پاساژ تقریبا خلوت بود و می شد راحت راه رفت و نفس کشید. دوما همه اش دوربین عکاسی و بعضی مغازه هاش هم دوربین فیلمبرداری بود.
خیلی خوشحال شدم. دقیقا همون جایی بود که می خواستم (البته قبل از این که برم اون جا، جاهای دیگه ای رو هم می شناختم؛ مثل نمایندگی های نیکون ولی وقت نشد اون روز به اونجا ها برم.)
یه مغازه ای که سر مغازه دارش خیلی شلوغ نباشه رو انتخاب کردم و رفتم توی مغازه اش.
از همون اولش که رفتم توی مغازه تا آخرش همین جوری از مغازه دارش سوال کردم. دیگه اونجا هر چی سوال داشتم رو ازشون کردم... بیچاه ها.... این قدر ازشون سوال کردم، دیگه داشتند هنگ می کردند.
هر دفعه یکی میومد به چند تا از سوال هایم جواب می داد. بعد جاشونو عوض می کردن و یکی دیگه می یومد جوابمو می داد. فکر نکنم تا اون موقع کسی اون قدر ازشون سوال کرده بود. اگه وقت می گرفتند تقریبا هر 1 دقیقه 5،6 تا سوال می کردم. اصلا باید اسمم رو توی قسمت تندگویان کتاب گینس ثبط می کردند. البته شای جایزه ی نوبلش رو هم می دادن.
(نتیجه و جواب سوال هایم رو هم براتون بعدا می زارم)